|
دو شنبه 6 مرداد 1393برچسب:, :: 15:58 :: نويسنده : skybanoo
اون موقعا من اصلا دوست پسر نداشتم نمیدونستم خوردنیه یا بردنی خخخمن ی دختر ازاد بودم با دختر خاله هام بیشتر روزا میرفتیم پارک اما من تو نخ هیچ کدوم از پسرا نبودم...تا اینکه...تا اینکه مسخره کردن اینو اون شروع شد...همه میگفتن تو دیونه ای اینقدر ازادی اما تنهاییمنم مثل بچه درس خونا میگفتم : دوستیایی که نه ابتدا داره نه انتها چرا واردش بشمخلاصه دیگه اینقدر مسخرم کردن تا اینکه ایندفعه وقتی رفتم بیرون دیگه به تموم پسرای دور و برم نگاه میکردمهمشون میومدن شماره بدن اما ازشون خوشم نمیومد و در میرفتم تا اینکه یکی بد به دلم نشستوقتی تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم:یک پسر خوشتیپ....چشمای درشت و مشکی...گونه های با نمکی داشت...صورت بدون ریش...تا دیدم کیف دستشه فهمیدم یا دانشجوعه یا سرکار میره واس همینم ازش خوشم اومد چون فهمیدم از این علافه ها نیستاتفاقا بدون عمد هردومونم سوار یک اتوبوس شدیم و باهم هم مسیر شدیماتوبوس سمت خانم ها خیلی شلوغ بود واس همینم مجبور شدن بیشتر خانمها بردن سمت آقایونهمونجا بود که من با اون پسر رو به روی هم واستادیم...قلبم داشت از سینم میزد بیرون اما بازم مغرورانه سرمو انداختم پاییندیدم دستشو اورد جلو صورتم تو دستش ی کارت بودخیلی استرس داشتم اخه اولین بار بود که داشتم از یک پسر شماره میگرفتم...خیلی حس عجیبی بودهمش استرس داشتم که نکنه یکی ببینه من دارم شماره میگیرمتا اومدم دستمو ببرم سمت دستش ....یکدفعه اتوبوس ترمز زدو دستمو گرفت تا نیوفتموووووووییی اب شده بودم از خجالت
بالاخره کارتو ازش گرفتم و سریع از اتوبوس پیاده شدم اومدم خونمون اونشب حسم خیلی ناب بود ههفرداش بعد از امتحان ریاضی ترم دوممون با دوستم پگاه رفتیم تا بتونم از تلفن عمومی به اون پسر زنگ بزنممن: سلام خوبی منو شناختی یا نه؟پسر:سلام ممنون بله شناختم شما همون دختری هستین که دیشب بهش شماره دادم تو اتوبوس.من:اره درسته من همون دخترم...چه ریسک بزرگی کردی گفتی دیشب بهم شماره دادی ی وقت نگفتی دوست دختر دیگت باشه؟پسر:(با خنده گفت)نه من فقط دیشب به تو شماره دادم و فقطم با خودتممن:اها پس پاستوریزه ای منم لابد گوشام مخملک دارهپسر:نه پاستوریزه که...حالا شما چند سالته؟منکه 18من:منم 14 سالمهپسر:(با خنده گفت چقدر کم) حالا کی همو ببینیم؟من:الانکه نمیتونم باید برم خونه اما بعدا هماهنگ میکنیمبعد بدون خداحافظی پوریا گوشیو روم قطع کرد...
فرداش دوباره بهش زنگ زدم گفت تروخدا بیا همو ببینیم!گفتم ماکه تازه همو دیدیم..گفت ی چیزی میگم ناراحت نشو ...گفتم بگو؟گفت اونیکه دیدی من نیستم اسمم پوریا نیست بخداگفتم باشه فردا میام همو میبینیم امشب مادر بزرگم میاد خونمون و با عصبانیت گوشیو قطع کردممن از اونیکه دیده بودم خوشم اومده بود همش استرس داشتم که این چه شکلیه...اونشب مامان بزرگم اومد خونمون خوابید کلی خاطره تعریف کرد برام اینقدر خوشم میاد دیگران زندگیشونو برام تعریف کنن هههههنظرات شما عزیزان: reza
![]() ساعت22:45---9 مرداد 1393
لینکت کردم خوشهال میشم لینکم کنی
اینم ادرسمwww.no-girl2.loxblog.com پاسخ:با کمال میل دوست خوبم reza
![]() ساعت22:14---9 مرداد 1393
پس بقیش چی . ببخشید ولی من خیلی کنکاوم بدونمممممممممممم
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() پاسخ:حتما مینویسم ممنون از اینکه میخونین خیلی خوشحالم ![]()
![]() |